بعد از کنکور بود . روزهای سختی بود . روزهای انتظار واسه اومدن نتایج . روزا خونه بیکار بودم . قبلا با پال اشنا بودم . تصمیم گرفتم بجای فکر کردن و کارای دیگه برم سراغ چت . اونروزا سرم تو چت گرم بود تا اینکه نتایج کنکور اومد و من ماتم برد... . باورم نمیشد که همچین رتبه ای گرفته بودم . اوضاع روحیم خیلی بهم ریخته بود . حتی یه شب دست به خودکشی زدم... . گذشت و منم پذیرفتم که خدا خواسته اینجوری بشه و تقدیر اینجوری بوده . ماه رمضان شد . موسسه یه شب همه ی فارغ التحصیل ها رو دعوت میکنه هرسال واسه افطاری . منم که دیگه جزو اونا محسوب میشدم رفتم . با موتورم . موتوری که بابام تازه برام گرفته بود اونم واسه غرغرهای من . رفتم . از بخت من تو همون لحظات ابتدایی که وارد دبیرستان شدم و با بچه ها شرو کردم بازی کردن پام شکست
. خیلی درد داشتم . پام باد کرده بود . اعصابم بد جوری خورد شده بود . با زور سوار موتورم شدم و با پای شکسته خودمو رسوندم خونه . خونه کسی نبود چون رفته بودن مهمانی . درد داشتم . روزای بعد رفتم عکس انداختم و معلوم شد انگشت کوچیکه پای راستم شکسته . بد جورم شکسته . دکتر گفت باید گچ بگیرم . اونم برای پنج هفته
. پامو گچ گرفتم . همش تو خونه بودم . صب تا شب . هیچ کاری هم نمیتونستم بکنم .رفتم سراغ چت . اونموقع خیلی ساده بودم . خیلی از ادم های ناجور به پستتم خوردن . خیلیا دلمو شکوندن . اما اتفاق خوب هم داشت . دوتا . اولیش اشنا شدن با خواهرم (من بهش میگم خواهرم چون مثه یه خواهر بوده و هست برام ) . خواهرم 30 سالشه و یه پسر خوشگل داره که من خیلی دوسش دارم . دومین اتفاق خوب اشنا شدن با مریم بود...
پایان قسمت اول خاطرات
برچسب: قسمت اول شهرزاد,قسمت اول سريال شهرزاد,قسمت اول سریال شهرزاد,قسمت اول فصل دوم شهرزاد,قسمت اول سریال آسپرین,قسمت اول سریال عشق اجاره ای,قسمت اول سریال ماه پیکر,قسمت اول فریحا,قسمت اول سریال چرخ و فلک,قسمت اول استیج,
نویسنده: مهران زارعینیا